درباره نویسنده
رشیدرمضانپور
کسانیکه از من متنفرند سپاسگذارم .آنها مراقوی ترمیکنند.از کسانیکه مرادوست دارند ممنونم.آنهاقلب مرا بزرگ میکنند.از کسانیکه مراترک میکنند متشکرم.آنان به من می آموزندکه هیچ چیز تاابدماندنی نیست.ازکسانیکه بامن میمانندسپاسگذارم آنان به من معنای دوست واقعی رانشان میدهند.(کوروش کبیر)
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • رشیدرمضانپور
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • شعر مادر از استاد شهریار
  • شعر سوگند از سعدی
  • شعر پروانه وشمع از استاد شهریار (ترکی)
  • شعری از سعدی شیرین سخن در مورد پروانه و شمع
  • شعری از سعدی شیرازی
  • به کجا می رویم
  • شعر مادر به زبان ترکی
  • مسافر خسته من
  • کوک کن ساعت خویش
  • درد و دل
  • شعر (حرف دل
  • شعرالا ای تهرانیا
  • شعرزیباودلنشین حیدربابایه سلام از استاد شهریار
  • شعر زیباوتاریخی استاد شهریار در مدح امیرالمومنین علی (ع)
  • شعری از مادر به زبان ترکی
  • گل
  • خدا....
  • مولود کعبه
  • یار
  • به پرشین بلاگ خوش آمدید
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • آذر ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
دوستان من
     
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



blogers
وبلاگ-كد تاريخ هجري
وبلاگ
وبلاگکد ماوس
وبلاگ
وبلاگ-ساعت فلش
شعر
شعر مادر از استاد شهریار
نویسنده: رشیدرمضانپور - سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳٩۱


این غم نامه را شهریار پس از دست دادن مادرش سروده است روحشان شاد


ای وای مادرم


آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

***

هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

***

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

***

او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.

***

این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.

***

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.

***

می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.

***

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم...

 مادران بزرگترین نعمت خداوندند وهر چه داریم با دعای این عزیزان است .

پیشاپیش روز مادر گرامی باد.

نظرات ()



شعر سوگند از سعدی
نویسنده: رشیدرمضانپور - جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳٩۱

وقتی دل سودایی میرفت به بستانها

بی خویشتنم کردی، بوی گل و ریحانها

گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل

 تا یاد تو افتادم، از یاد برفت آنها

ای مهر تو در دلها، وی مهر تو بر لبها

وی شور تو در سرها، وی سر تو در جانها

تا عهد تودربستم، عهد همه بشکستم

بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمانها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن

 کوته نظری باشد، رفتن به گلستانها

آنرا که چنین دردی از پای دراندازد

 باید که فروشوید دست از همه درمانها

گر در طلبش رنجی، ما را برسدشاید

 چون عشق حرم باشد، سهل ست بیابانها

هر تیر که در کیش ست، گر بر دل ریش آید

 ما نیز یکی باشیم از جمله قربانها

هر کو نظری دارد،با یار کمان ابرو

 باید که سپر باشد، پیش همه پیکانها

گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش

میگویم و بعداز من گویند به دورانها

نظرات ()



شعر پروانه وشمع از استاد شهریار (ترکی)
نویسنده: رشیدرمضانپور - شنبه ٥ فروردین ،۱۳٩۱

برق اولمادی ” قیزیم گئجه یاندیردی لاله نی

پروانه نین ” اودم ده باخیر دیم اداسینه

گؤردوم طواف کعبه ده یاندیقجا یالواریر

سؤیلور : دؤزوم نه قدر بو عشقین جفاسینه ؟

یا بو حجاب شیشه نی قالدیرکی صاورولوم

یا سوندوروب بو فتنه نی ” باتما عزاسینه !

باخدیم کی شمع سؤیله دی : ای عشقه مدعی !

عاشق هاچان اولوب یئته اؤز مدعا سینه ؟

بیر یار مه لقادی بیزی بئیله یاندیران

صبر ائیله یاندیران دا چاتار اؤز جزاسینه “

اما بو عشقی آتشی عرشیدی ” جاندادیر

قوی یاندیریب خودینی یئتیرسین خداسینه

محمدحسین شهریار

نظرات ()



شعری از سعدی شیرین سخن در مورد پروانه و شمع
نویسنده: رشیدرمضانپور - شنبه ٥ فروردین ،۱۳٩۱

 

شبی یاد دارم که چشمم نخفت

 

شنیدم که پروانه با شمع گفت

 

که من عاشقم گر بسوزم روا است

 

تو را گریه و سوز و زاری چراست؟

 

بگفت ای هواداز مسکین من

 

برفت انگبین یار شیرین من

 

چو شیرینی از من به در می رود

 

چو فرهادم آتش به سر می رود

 

همی گفت و هر لحظه سیلاب درد

 

فرو می دمیدش به رخسار زرد

 

که ای مدعی عشق کار تو نیست

 

که نه صبر داری نه یارای ایست

 

تو بگریزی از پیش یک شعله خام

 

من استاده ام تا بسوزم تمام

 

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت

 

مرا بین که از پای تا سر بسوخت

 

همه شب در این گفت و گو بود شمع

 

به دیدار او وقت اصحاب، جمع

 

نرفته ز شب همچنان بهره ای

 

که ناگه بکشتس پری چهره ای

 

همی گفت و می رفت دوش به سر

 

همین بود پایان عشق، ای پسر

 

ره این است اگر خواهی آموختن

 

به کشتن فرج یابی از سوختن

 

مکن گریه بر گور مقتول دوست

 

قل الحمد لـ... که مقبول اوست

 

اگر عاشقی سر مشوی از مرض

 

چو شعدی فروشوی دست از غرض

 

قدائی ندارد ز مقصود چنگ

 

و گر بر سرش تیر بارند و سنگ

 

به دریا مرو گفتمت زینهار

 

وگر می روی تن به طوفان سپار

 

نظرات ()



شعری از سعدی شیرازی
نویسنده: رشیدرمضانپور - شنبه ٥ فروردین ،۱۳٩۱

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می رود

وان دل که با خود داشتم با دلستانم
می رود

من مانده ام مهجور
از او بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی ماند که
خون بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود

او می رود دامن
کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم
می رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می رود

با آن همه بیداد او وین عهد بی بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم
می رود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم
می رود

شب تا سحر می نغنوم و اندرز کس می نشنوم

وین ره نه قاصد می روم کز کف عنانم می رود

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم
می رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم
می رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم
می رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای
بی وفا

طاقت نمی آرم جفا کار از فغانم می رود

نظرات ()



به کجا می رویم
نویسنده: رشیدرمضانپور - یکشنبه ۱٤ اسفند ،۱۳٩٠

دل خوش از آنیم که حج میرویم

کعبه به دیدار خدا میرویم 
 
او که همینجاست کجا میرویم
حج بخدا جز به دل پاک نیست
دین که به تسبیح و سر وریش نیست
هرکه علی گفت که درویش نیست
صبح به صبح در پی مکر و فریب
شب همه شب گریه و امن یجیب
 
نظرات ()



شعر مادر به زبان ترکی
نویسنده: رشیدرمضانپور - پنجشنبه ٢٠ بهمن ،۱۳٩٠

سحر اولاجاق وقته قانلی شفقدن باخارام

تا کی گورم صورت زیبا و قشنگون ای آنام

        ***************************

شاهلارین سن شاهسان یوخدی تایون اصلا آنام

هر شاهن بیر تاجی وار سنده محبتور آنام

         ***************************

   نویسنده شعر محمد ضیائی ازشهرستان هشترود روستای قویونقشلاقی

روز مادر مبارک

نظرات ()



مسافر خسته من
نویسنده: رشیدرمضانپور - چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳٩٠
 
 
آهای مسافر خسته من ، دستت را بگذار بر روی دل من
 
میبینی که من نیز مثل تو خسته ام ، میبینی که من نیز مثل تو با غمها نشسته ام
 
آهای مسافر خسته من ، عاشق دل شکسته ات شده ام ، ببین مرا که محو نگاه زیبایت شده ام
 
من اینجا و تو آنجا هر دو دلشکسته ایم ، تا اینجا هم اگر نفسی است 
 
برای هم زنده ایم
 
من برای تو میشکنم و تو برای من ، راه راست بی فایده است ،
 
تقلب میکنیم تا زندگی مات شود در این دایره غم...
 
آهای مسافر خسته من ، شب آمده و باز هم یاد تو در دلم ،
 
ستاره ها خاموش ، من مانده ام و وجودم که در حسرت است ، در حسرت یک آغوش ....
 
آغوشی که لذتش تنها با تو است ، دنیا خواب است ،
 
کاش بودی که بیداری ام تا سحر عادت است
 
آهای مسافر خسته من ،کجا میروی ، جایی نداری برای رفتن ،
 
همه جا ماندنیست ، جز اینجا که نمیتوانیم بمانیم برای هم....
 
شعر غم میخوانم و اشک در چشمانت ، غم برای یک لحظه رود درمان میشود آن درد حال پریشانت
 
من برای تو فدا میشوم و تو برای من ، همه وجودم فدایت ، تو آرام بمان تا خیالش راحت شود دل من..
 
آهای سرنوشت ، با ما هم؟ ما که در زندگی به ناحق باختیم و چیزی نگفتیم،
 
در آتش عشق سوختیم و باز هم سکوت کردیم ،
 
با غمها همنشین بودیم و با حسرت نشستیم ، هر چه رفتیم،
 
آخر راه بن بست بود و باز هم نشکستیم!
 
رفتیم و رفتیم تا آخر راه ، آخرش پیدا نشد و ما نشستیم چشم به راه...
 
آهای مسافر خسته من ، دستت را بگذار در دستان من ...
میبینی که تا اینجا هم با تو ماندم، گفته بودم تا آخرش ، آخر قصه  را هم برایت خواندم

--
 
نظرات ()



مطالب قدیمی تر »