ماه من چهره بر افروز که آمد شب عید

عید بر چهره ی چون ماه تو میباید دید

من به جز عشق و امیدت چه سعادت طلبم؟

که سعادت به جهان نیست بجز عشق و امید

سال تجدید شد ای ماه که مانیز کنیم

با تو آن عهد مودت که کهن شدتجدید

نوبت سال کهن با غم دیرینه گذشت

سال نو با طرب و غلغله ی شوق رسید

مشتری بر سر شیرینی قنادامشب

جوشد آنگونه که بر خانه ی خمار نبید

تار بردار که از غلغله ی شوق و شباب

 خواهم از چرخ فرو آوری امشب ناهید

ساز چندان منه از چنگ که ذرات هوا

 بر سر روزنه رقصند که خورشید دمید

تا درخشیدن خورشید بریز ای ساقی

 آب چون آتش زرتشت به جام جمشید

وقت آنست که با هم ره صحرا گیریم

کز دم باد سحر بوی بهار آمد و عید

سرونازا لب جو با تو نشستن دارد

 بامدادان که برآشفت صبا طره ی بید

گل درآمد دگر از پرده چو نسوان وطن

 باد نوروز چو کرمان شه این پرده درید

 

روز آزادی نسوان به شب عید امسال

شهریار دهد از صبح امید تو نوید