سنگ قبر من بنویسـید خسته
بود اهــل زمین نبود نـمازش شــکســته بود بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود تـنها از
این نظر که سـراپا شـکســته بود بر سنگ قبر من بنویســـــــید پاک بود چشمان او که
دائما از اشک شسـته بود بر سنگ قبر من بنویســید این درخت عمری برای هر تبر و تیشه،
دســــته بود بر سنگ قبر من بنویســــــید کل عمر پشت دری که باز نمی شد نشسته بود

 

گفتی عاشقمی، گفتم دوستت
دارم. گفتی اگه یه روز نبینمت میمیرم، گفتم من فقط ناراحت میشم. گفتی من بجز تو به
کسی فکر نمی کنم، گفتم اتفاقا من به خیلی ها فکر می کنم. گفتی اگه بری با یکی دیگه
من خودمو می کشم، گفتم اما اگه تو بری با یکی دیگه، من فقط دلم میخواد طرف رو خفه
کنم. گفتی ... ، گفتم... . حالا فکر کردی فرق ما این هاست؟ نه! فرق ما اینه که: تو
دروغ گفتی، من راستش

         *****************************************

یکی را
دوست می دارم ، ولی افسوس او هرگز نمی داند نگاهش می کنم ،شاید بخواند از نگاه من ،
که او را دوست دارم ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند ‹ و ا ی › به برگ گل
نوشتم من ، که او را دوست می دارم ولی افسوس ، او گل را به زلف کودکی آویخت ، تا او
را بخنداند صبا را دیدم و گفتم صبا ، دستم به دامانت بگو از من به دلدارم ، تو را
من دوست می دارم ولی ناگه ، ز ابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را بپوشانید من به
خاکستر نشینی ، عادت دیرینه دارم سینه مالا مال درد ، اما دلی بی کینه دارم پاکبازم
من ولی ، در آرزویم عشق بازی مثل هر جنبنده ای ، من هم دلی در سینه دارم من عاشق ،
عاشق شدنم در کدامین مکتب و مذهب ، جرم است پاکبازی در جهان ، صدها هزاران پاکباز ،
در سینه دارم کار هر کس نیست مکتب داری این پاکبازان هدیه از سلطان عشق ، بر هر دو
پایم پینه دارم من عاشق ، عاشق شدنم من از بیراهه های هله بر می گردم و آواز شب
دارم هزار و یک شبی دیگر ، نگفته زیر لب دارم مثال کوره می سوزد تنم از عشق ، امید
طَرب دارم حدیث تازه ای از عشق مردان حَرب دارم من عاشق عاشق شدنم ، من عاشق عاشق
شدنم

           *******************************

میدانم بد کردم می دانم گناه کردم می
دانم خدا مرا نمی بخشد می دانم ان دنیا یقه ام را می گیرد و من هم چیزی برای گفتن
ندارم اما افسوس که نمی شود برگشت همه چیز را با اگاهی به عاقبتش درست کرد ولی
افسوس که نمی شود من از کلمه کاش بدم می اید ولی ای کاش می شد؟ من همیشه این شعر را
برای خودم زمزمه می کنم می میرم برات نمی دونستی می میرم بی تو بدون چشات رفتی از
برم تو می دونستی که دلم بسته به سازه صدات آرزومه که نمی دونستی من می میرم برات
نمی خوام بیای نمی خوام میون تاریکی من حروم بشی نمی خوام ازت نمی خوام مثه یه شمع
بسوزی برام تا تموم بشی برو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم باشی اندازه سه تا دوستت
دارم آنقدر انقدر اشک می ریزم که تو را در اشکهایم ببینم آنقدر انقدر اشک می ریزم
بعد اشکهایم را پاک می کنم که کسی تو را نبیند

 

         **********************************

از میان تمام فرشتگان خداوند تنها یکی از آنهاست که خداوند او را به روی زمین
فرستاده تا سختی بکشد و عشق بورزد و صمیمی باشد . آنهم زیباترینشان را . می شود
تصور کرد که خداوند چقدر عاشق بنده هایش است . این فرشته ی زیبا و دوست داشتنی عشقش
خاصیت متفاوتی با دیگر عشقها و عشق ورزیدنها  دارد . عشقش حقیقیست . بی قید و شرط
است . در عشق ورزیدنش جای هیچ بحث و حرفی نیست . جای شک و تردید نیست . صدایش
بهترین موسیقی دنیاست . آشنا و گرم . خنده هایش دوست داشتنی و آشناست . تپش های قلب
مهربانش در هر زمان آرام بخش است . قلبی که با تمام عشق می تپد . لبخند هایش زندگی
بخش است و بی ریا . هر بار نگاهی می اندازد ، در نگاهش تنها یک چیز است و بس ، عشق
.... آن هم از نوع بدون قید و شرطش . عشق .... یک عشق حقیقی حقیقی .

پاک و معصوم ، ساده و بی ریا ،
زیباترین و محبوبترین فرشته ی خداوند ، که مقدس ترین نام را خداوند برایش برگزیده ،
مادر.......

 

منطق آسمانی می گوید : حتی بدترین
زنهای روی زمین وقتی در جلد مادر می روند یک آسمانی محسوب می شوند . هیچ عشقی روی
این کره ی خاکی خالصتر و بی قید و شرط تر از عشق مادر به فرزندش نیست . عشق مادر به
فرزندش عشقی حقیقی است و بس . حتی اگر آن مادر انسان خوبی نباشد ، مادر یعنی پاک ،
یعنی محبوبترین و عاشقترین فرشته ی خدا . مادر یعنی مظهر نجابت . تنها از اوست که
میشود نابترین و خالصترین عشقها را دریافت کرد . در عمق چشمان مهربانش همیشه صداقت
و بی ریایی موج میزند .

 

مادرها موجودات بی نظیری هستند .
دلسوز و مهربانند . سمبل کودکانشان هستند . همیشه بچه ها دوست دارند شبیه مادرشان
باشند چون او را زیباترین موجود روی زمین فرض می کنند . مادری را می شناسم که  با
وجود اینکه سالهاست روی صندلی چرخدار نشسته و حتی حرف زدن هم ازش بر نمی آید ، هر
لحظه نگران پسرش است و هر لحظه می خواهد از حضور او اطمینان پیدا کند . بارها و
بارها وقتی پسرش از خواب بیدار شده ، در فاصله ای که برای رفتن به مدرسه آماده شود
، از من خواهش کرده که صبحانه ی پسرش را آماده کنم و سعی دارد به من تفهیم کند که :
" آخه اون اگه آماده جلوش نباشه ، نمی خوره . " و تنها مادر است که به تمام روحیات
کودکش آشناست .

مادرها عاشقترین موجودات روی زمینند
و همیشه معشوقشان را که همانا بچه هایشان هستند به هر شکل که باشند ، زشت باشد
یا زیبا ، سالم باشد یا نباشد ، خوب یا بد ، می پرستند .

 

مادر موجودی مقدس است و بس ، یک
فرشته ی زیبا و دوست داشتنی است و بس و من همیشه در خیالات کودکانه ام خودم را در
حالی تصور می کردم که وقتی بزرگ شدم شکل او و به زیبایی او و مثل او مهربان و دوست
داشتنی باشم و از این بابت به وجد می آمدم .

 

به راستی که او همیشه در خیالات من
یک ملکه بود و همیشه بهترین دوستم باقی ماند . من تمام دنیا ، تمام آسمانها و
کهکشانها را به غیر از بهشت به زیر پاهایش می ریزم تا بداند عاشقشم
......

 

دلم برات خیلی تنگ شده
مادر..........