من اگر دست زنانم نه من از دست زنانم

نـــه از اینم نــه از آنم مــن از آن شهر کـلانم


نـــه پـــی زمــــر و قمــارم نه پی خمر و عقارم

نـــه خمیـــرم نــــه خمـــارم نــه چنینم نه چنانم

 

مـــن اگـــر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم

نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهــــل زمــــانم


خـــرد پـــوره آدم چـــه خبـــر دارد از ایــن دم

کــــه مــن از جمــله عالــم به دو صد پرده نهانم


مشنـو این سخن از من و نه زین خاطر روشن

که از این ظاهر و باطن نه پذیرم نه ستانم…

اشعار عاشقانه,اشعار عاشقانه مولانا

یــار مرا غار مــرا عشق جگرخوار مرا

یار تویی غـــار تویی خواجه نگهدار مرا


نوح تویی روح تــویی فاتح و مفتوح تـویی

سینـــه مشــروح تــویی بـــر در اســرار مرا


نـــور تـــویی سـور تــویی دولت منصور تـویی

مـــرغ کـــه طــور تــویی خســته بــه منقار مرا


قطـــره تویی بحــر تویی لطـف تــویی قهــر تویی

قنــد تـــویی زهـــر تــویی بیــــش میـــازار مرا


حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی

روضــه اومیــد تویـــی راه ده ای یــار مرا


روز تــویی روزه تـــویی حـاصل دریوزه تـویی

آب تــویی کــوزه تــویی آب ده این بـــار مـــرا


دانـــه تویــی دام تــویی بــاده تویی جام تـویی

پختـــه تویی خـــام تــویی خـــام بمگـــذار مرا


این تن اگـــر کـــم تــندی راه دلــم کــم زندی

راه شــدی تــا نبــدی ایـــن همـــه گـــفتار مرا


اشعار عاشقانه,اشعار عاشقانه مولانا

بشنـو این نی چون شکــایت می‌کـــنـد

از جـداییــهـــا حکـــــایت مـــی‌کــــنـد


کــــز نیستـــان تـــا مـــــرا ببریــــده‌انـد

در نفیــــــرم مــــــرد و زن نالیـــــده‌انـد


سینه خواهم شرحـــه شرحـــه از فراق

تـــا بگـــویــم شـــرح درد اشتیـــــاق


هـــر کسی کو دور ماند از اصل خویش

بـــاز جویـــد روزگــــــار وصـــل خـــویش


مــن بــــه هــــر جمعیتی نالان شـــدم

جفــت بــدحالان و خوش‌حالان شـــدم


هــر کســی از ظن خــود شــد یـار من

از درون مـن نجســت اســـرار مــن


ســـر مــن از نالـــه‌ی مـــن دور نیست

لیـک چشم و گوش را آن نور نیست…

اشعار عاشقانه,اشعار عاشقانه مولانا

ای عاشقان ، ای عاشقان ، من از کجا ، عشق از کجا

ای بیدلان ، ای بیدلان ، من از کجا ، عشق از کجا


گشتم خریدار غمت ، حیران به بازار غمت

جان داده در کار غمت ، من از کجا ، عشق از کجا


ای مطربان ، ای مطربان ، بر دف زنید احوال من

من بیدلم ، من بیدلم ، من از کجا ، عشق از کجا


عشق آمده است از آسمان ، تا خود بسوزد بی گمان

عشق است بلای ناگهان ، من از کجا ، عشق از کجا

اشعار عاشقانه,اشعار عاشقانه مولانا

 روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟


ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هوای سر کویش پر و بالی بزنم


روزها فکر من این است و همه شب سخنم-

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟


از کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟-

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم؟


مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا!

یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم!


نه به خود آمدم این جا که به خود باز روم

آن که آورد مرا باز برد در وطنم


مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم.

اشعار عاشقانه,اشعار عاشقانه مولانا

ای خداوند یکی یار جفا کارش ده

دلبر عشوه گر و سرکش و خونخوارش ده


چند روزی ز پی تجربه بیمارش کن

با طیبان دغا پیشه سر و کارش ده


تا بداند که شب ما به چسان میگذرد

درد عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده

اشعار عاشقانه,اشعار عاشقانه مولانا

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم

وانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم


صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم

چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم


تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری

یا آنکه کنی ویران هر خانه که می سازم


جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو

چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم


هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید

با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم


در خانه آب و گل بی توست خراب این دل

یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم

اشعار عاشقانه,اشعار عاشقانه مولانا

شاگرد تو می باشم گر کودن و کژپوزم

تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم


ای چشمه آگاهی شاگرد نمی خواهی

چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم


باری ز شکاف در برق رخ تو بینم

زان آتش دهلیزی صد شمع برافروزم


یک لحظه بری رختم در راه که عشارم

یک لحظه روی پیشم یعنی که قلاوزم


گه در گنهم رانی گه سوی پشیمانی

کژ کن سر و دنبم را من همزه مهموزم


در حوبه و در توبه چون ماهی بر تابه

این پهلو و آن پهلو بر تابه همی سوزم


بر تابه توام گردان این پهلو و آن پهلو

در ظلمت شب با تو براقتر از روزم


بس کن همه تلوینم در پیشه و اندیشه

یک لحظه چو پیروزه یک لحظه چو پیروزم

اشعار عاشقانه,اشعار عاشقانه مولانا

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید؟

معشوق همین جاست بیایید بیایید


معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟


گر صورت بی صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید


ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برآیید


آن خانه لطیفست نشان هاش بگفتید

از خواجه ی آن خانه نشانی بنمایید


یک دسته ی گل کو اگر آن باغ بدیدید

یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید


با این همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

اشعار عاشقانه,اشعار عاشقانه مولانا

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم

شعر و غزل و دوبیتی آموخته ایم


در عشق که او جان و دل و دیده ماست

جان و دل و دیده هر سه را سوخته ایم

اشعار عاشقانه,اشعار عاشقانه مولانا

وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم

بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم


جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم

خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم


تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم

کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم


سخن راست تو از مردم دیوانه شنو

تا نمیریم مپندار که مردانه شویم


در سر زلف سعادت که شکن در شکن است

واجب آید که نگونتر ز سر شانه شویم


بال و پر باز گشاییم به بستان چو درخت

گر در این راه فنا ریخته چون دانه شویم


گر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویم

گر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویم


گر چه شاهیم برای تو چو رخ راست رویم

تا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویم


در رخ آینه عشق ز خود دم نزنیم

محرم گنج تو گردیم چو پروانه شویم


ما چو افسانه دل بی‌سر و بی‌پایانیم

تا مقیم دل عشاق چو افسانه شویم


گر مریدی کند او ما به مرادی برسیم

ور کلیدی کند او ما همه دندانه شویم


مصطفی در دل ما گر ره و مسند نکند

شاید ار ناله کنیم استن حنانه شویم


نی خمش کن که خموشانه بباید دادن

پاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویم

اشعار عاشقانه,اشعار عاشقانه مولانا