خرما نتوان خورد از این خار که کشتیم 

دیبا نتوان بافت از این پشم که رشتیم


 ما را عجب ار پشت و پناهی بود آن روز

 که امروز کسی را نه پناهیم و نه پشتیم

 

 

سعدی

 

چنینــــست گـــردیـــدن روزگــار       

سبــک سیــر و بـد عهد و ناپایدار

مَنِــه بـر جهان دل که بیگانه ایست  

چو مطرب که هر روز در خانه ایست

نــه لایـــق بـــود عیش بــا دلبـــری  

کــه هــر بــامدادش بود شوهری

نکـویی کن امسال چون دِه تراست  

کــه ســال دگر، دیگری دهخداست

 

شیخ اجل سعدی

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

 

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

 

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت است به گوشم

 

مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

 

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به در برند به دوشم

 

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکرده است از انتظار تو دوشم

 

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

 

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

 

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می ننیوشم

 

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم