دلا تا بزرگی نیاری به دست


به جای بزرگان نشاید نشست 

 


بزرگیت باید در این دسترس


به یاد بزرگان برآور نفس 

 

 
سخن تا نپرسند لب بسته دار


گهر نشکنی تیشه آهسته‌دار 

 


نپرسیده هر کو سخن یاد کرد


همه گفته خویش را باد کرد 

 

 
به بی دیده نتوان نمودن چراغ


که جز دیده را دل نخواهد به باغ 

 

 
سخن گفتن آنگه بود سودمند


کز آن گفتن آوازه گردد بلند...

 

نظامی

 

بیا ساقی آن می نشان ده مرا


از آن داروی بیهشان ده مرا 

 


بدان داروی تلخ بیهش کنم


مگر خویشتن را فراموش کنم 

 

نظامی

 

بیا ساقی از سر بنه خواب را


می ناب ده عاشق ناب را 

 


میی گو چو آب زلال آمده است


بهر چار مذهب حلال آمده است 

 

نظامی

 

به هنگام سختی مشو ناامید


کز ابر سیه بارد آب سپید 

 

 
در چاره‌سازی به خود در مبند  


که بسیار تلخی بود سودمند 

 

 
نفس به کز امید یاری دهد  


که ایزد خود امیدواری دهد

نظامی

 

خوشا روزگارا که دارد کسی


که بازار حرصش نباشد بسی 

 


به قدر بسندش یساری بود


کند کاری ار مرد کاری بود 

 

 
جهان می‌گذارد به خوشخوارگی


به اندازه دارد تک بارگی 

 

 
نه بذلی که طوفان برآرد ز مال


نه صرفی که سختی درآرد به حال 

 

 
همه سختی از بستگی لازمست

 

چو در بشکنی خانه پر هیزم است 

 

 
چنان زی کزان زیستن سالیان


تو را سود و کس را نباشد زیان 

 

نظامی