من نه خود توبه شکستم که گنهکارشوم

توبه خود را شکند چون تو شوی باده به دست

لعلی تبریزی

×××

طبیبا بدرمان دردم چه کوشی

مرا درد او بی دوا می پسندد

نشاط اصفهانی

×××

تنها نه از این مردم صد روی و ریا دیده

از مردمک خود هم بد دیده که می گرید

لب نیک و بد دنیا ناخوانده که می خندد

چشم آخر هر کاری پائیده که می گرید

علی اشتری

×××

برتر از آنم که گر یکدم به گلزارم برند

بوی گلها چون نسیم آلوده دامانم کنند

ورزی

×××

هر شب که تو بستی در آن خانه برویم

تا صبح دل دربدرم حلقه ی در شد

میخواست که چون اشک به تو دامان تو غلتد

آن قطره که افتاد به دریا و گهر شد

ورزی

×××

بگذار و بگذر از سر جور وستم که عمر

از ما گذشت از تو هم ای یار بگذرد

این یک دو دم که مانده به پایان عمر من

ای جان مرو که کار من از کار بگذرد

مژده

×××

از آن شرمنده ی اشکم که با دست تهی عمری

ببازار محبت گوهر یکدانه می ریزد

مستی

×××

ندارد آگهی از محنت شبهای مهجوران

کس کو شب براحت خفته باشد در بر یارش

طبیب اصفهانی

×××

منم ودلی که هرشب کندم به ناله سرخوش

مبر از کفم تو این‌دل که دل دگر ندارم

مشحون

×××

دارد دل من صد غم و غمخوار ندارد

این کودک بیمار پرستار ندارد

در شهر شما جز دل آواره ی ما نیست

آنکس که غمی دارد و غمخوار ندارد

الفت

×××

چشم بی نوریم فرق روز و شب از ما مخواه

شاخ خشکیم از خزان و از بهار ما مپرس

پرتو بیضائی

×××

جایت کنون نباشد جز در کنار اغیار

یاد آن زمان که بی ما جانی نمی نشستی

مشتاق اصفهانی

×××

افتاده به شهریم که ویرانه ندارد

یک شهر غریبیم و یکی خانه ندارد

جائی که گیرد دل دیوانه قراری

ویران شود این شهر که ویرانه ندارد

مجمر اصفهانی

×××

خوشم ز سنگ حوادث که استخوان مرا

چنان شکست که فارغ ز مومیایی کرد

غارت

×××

یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد

یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

فریاد که در رهگذر آدم خاکی

بس دانه فشاندند و بسی دام تنیدند

فروغی بسطامی

×××

بیا ای غم بیا ای مونس شب های تار من

که امشب از تو همدردی و همکاری دلم خواهد

برنجان و بنالان بگریان و بسوزانم

که سوز و اشک و آه و ناله و زاری دلم خواهد

یزدانبخش قهرمان

×××

عمر عزیز خود منما صرف ناکسان

حیف از طلا که خرج مطلّا کند کسی

قصاب کاشانی

×××

ز بی رحمی نماید تیر خود را هم دریغ از دل

که داند زخم او را نیست جز این مرهم دیگر

ابوالقاسم لاهوتی

×××

می‌توان از قطره اشکی به مطلبها رسید

گـــاه باشد خــرمنی حـاصل شود از دانه‌ای

ناصح تبریزی

×××

بامید تو شب خویشتن آریم بروز

آن جفا دیده که بودیم همانیم هنوز

ادیب نیشابوری

×××

بترس ازتیرآه من که چون شد گرم نالیدن

دلدیوانه یمن دوست از دشمن نمی داند

؟

×××

دم آخر است بنشین که رخ تو سیر بینم

که امید صد تماشا به همین نگاه دارم

عهدی ساوجی

×××

مرو از پیشم و عمری نگرانم مگذار

یا چو رفتی به امید دگرانم مگذار

بر دلم داغ غم عشق تو ایام نهاد

تو دگر داغ غم هجر بجانم مگذار

محمدگلبن