نه مغرورم، نه دلسنگم، نه از تحقیر می ترسم

پر از بغضم ولی از اشک بی تاثیر می ترسم

 

حریفی خسته ام، شطرنج بازی که کم آورده

که از پیچیده بازی های این تقدیر می ترسم

 

”میایی، چای می نوشی، برایت شعر می خوانم...”

من از سردرد این رویای بی تعبیر می ترسم

 

هم از تهران پرجمعیت آشفته بیزارم

هم از تنها شدن در خانه ی دلگیر می ترسم

 

دلم صحرا و دریا را به آتش می کشد روزی

ازین دیوانه، این مجنون بی زنجیر می ترسم.