با شجاعتی برای حرکت چشمانم

بسوی نوک درختانی خشک

من خدا را نمیبینم ، اما نورش

شدیداً می درخشد

از همه ی آن چیزی هایی که میدانم

قلبم تنها این را میداند:

جوانم، زنده ام ، تنهایم

بدنم خودش را مصرف میکند

اندکی در علفهای مرتفع استراحت کردم

در کناره رودخانه ، زیر درختان لخت

سپس تا زیر ابرها پیش رفتم

تا روزگار جوانی ام را سپری کنم