شعری از استاد شهریار

ای ساقیا مستانه رو آن یار را آواز ده

گر او نمی آید بگو آن دل که بردی باز ده

افتاده ام در کوی تو پیچیده ام بر موی تو

نازیده ام بر روی تو آن دل که بردی باز ده

بنگر که مشتاق توام مجنون غمناک توام

گرچه که من خاک توام آن دل که بردی باز ده

ای دلبر زیبای من ای سرو خوش بالای من

لعل لبت حلوای من آن دل که بردی باز ده

ما را به غم کردی رها شرمی نکردی از خدا

اکنون بیا در کوی ما  آن دل که بردی باز ده

تا چند خونریزی کنی با عاشقان تیزی کنی

خود قصد تبریزی کنی آن دل که بردی باز ده

از عشق تو شاد آمدم از هجر آزاد آمدم

نزد تو بر داد آمدم آن دل که بردی باز ده

 

/ 2 نظر / 8 بازدید
میرزا

در قمار عشق من ، مطيع اوامر عشقم اما، سرنوشت اوديپي ام با آه و ناله اي شرمگين/ سَر نمي رود از آن قماش آدمها هم نيستم كه اين طلاهاي يغمايي تبم را، درمان كنند ! O دَر كه از پنجره باز مي شود ! باران به بسترم مي پاشد باد، بي چشم و روتر از هميشه چراغ ِخانه ام به بيداد مي كُشد ! اين همه ، درديست كه اكنون ، به هواي صدقافله قافيه ي شرط، مي بازم و در كمال وقاحت شرطي دوباره مي بندم !... mirza1362.persianblog.irوبلاگ ته مانده های خیال(میرزا)[گل]

علی

سلام دوست عزیز وبلاگ زیبایی داری، مطالبش بسیار مفیده خوشحال میشم به سایت من یه سر بزنی ادرس: http://gooldownload.persianblog.ir بعدی...http://behtarin-music.persianblog.ir منتظر حضور گرمت هستم لینکم کن (هر دو وبلاگمو) لینکت میکنم [قلب]